حکیمانه
ادبیات ایران و جهان
تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانـی را
به قطع رشته جان عهد بستم بارها با خود
به من آموخت گیتی، سست عهدی،سخت جانی را
بجوید عمر جاویدان هر آنکو همچو من بیند
به یک شام فـراق،اندوه عمـر جاودانی را
کی آگه می شود از روزگار تلخ ناکامـان
کسی کو گسترد هر شب،بساط کامرانی را
به دامان خون دل از دیده افشاندن کجا داند
به ساغر آنکه می ریزد شراب ارغوانـی را
وفا و مهــر کی دارد حبیبا آنکه می خواند
به اسم ابلهـی رسم وفـا و مهـربانی را  حبیب یغمایی

 

خواجه در بند نقش ايوان است
خانه از پاي بست ويران است
در بحور عدم عروض افتاد
بحث ما ابلهان در اوزان است
فاعلاتن مفاعلن چه كني؟
شعر را طبع و ذوق ميزان است حبیب یغمایی

 

كس در اين خانه جاودان نزيد
ديو بيرون شود سليمان هم
بشكافد،پراكند، ريزد
بام ها، سقف ها و ايوان هم
نه همين خانه فقير فرو
اوفتد، بلكه قصر سلطان هم
بنماند زمين و آنچه در اوست
آسمان و آفتاب تابان هم
بشكافند و منفجر گردند
زهره و ماه و مهر و كيوان هم
مي شود در نوشته چون طومار
كوه ها، بحرها، بيابان  هم
روزي اين دهر گشته است آغاز
روزي آخر رسد به پايان هم
اين خبرها همين، نه من گويم
در حديث آمده است و قرآن هم حبیب یغمایی

 

ايران عزيز خانه ماست
ميهن، وطن، آشيانه ماست
اين خانه شش هزار ساله
از ماست به موجب قباله
از كورش و اردشير و دارا
اين ملك رسيده است ما را... حبیب یغمایی

 

در ميان آفتاب گرم سوزان پاي لخت
ره سپردن تشنه لب، بي آب، تنها در كوير
گوشه ويرانه اي بي توشه افتادن مريض
ساختن بالين زخشت، از خاك گستردن سرير
سوختن از هجر ياري نوجوان يكدور عمر
ساختن با وصل زالي پيرتر از چرخ پير
با تشبهاي گوناگون شدن با دست غير
گاه ملت را وكيل و گاه دولت را وزير
هست آسانتر بعالي همتي كز بهر شغل
گردد از دون فطرت بالانشين منت پذير
جان سپارم برهت بينمت ارباردگر
تارخ و قامت زيباي توام در نظر است
درخم زلف تو آنگونه گرفتار شدم
من ترا از همه خوبان جهان خواهم و بس
هيچكس نيست خريدار تو چندان كه منم
اي بسا ديده و دل كزپي تست اما نيست
باد آنروز كه باديده نمناك تو دل
مهربانست و دلارام و وفادار حبيب حبیب یغمایی

 

عهد كردم كه جز از اين نكنم كاردگر
نتوانم نگرم قامت و رخسار دگر
كه نيفتاده در اين دام گرفتاردگر
گرچه باشند بخوبي چه تو بسياردگر
من بهاي تو شناسم نه خريدار دگر
دل بيدار دگر ديدة بيدار دگر
راز ميگفت و نبدحاجت گفتاردگر
نتواند بگزيند به از اين بار دگر حبیب یغمایی

 

امروز كه اي ستوده فرزند
هستي تو بر اين سرا خداوند
«غافل منشين نه وقت بازي است
وقت هنر است و سرفرازي است»
از پا منشين و جا نگه دار
گر سربدهي سرا نگهدار
اين پند شنو زخانه بر دوش
ورخانه بودخرابه مفروش حبیب یغمایی

 

دلم خواهد بدانسو پر بگیرم
نگار خویش را در بر بگیرم
بیندازم ز سر چادر نمازش
در آویزم به گیسوی درازش
بدوزم چشم بر جشم سیاهش
بخوانم راز عشق از هر نگاهش
در آویزم به بالای بلندش
فرو گیرم ز تن نیلی پرندش
نهم لب بر لب عنابی او
ببوسم گونه مهتابی او
سر او را نهم بر سینه خویش
بگویم غصه دیرینه خویش... حبیب یغمایی

 

من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند
دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند
من نمی خواهم که فرزندان و نزدیکان من
ای پدر جان ! ای عمو جان! ای برادر جان کنند
من نمی خواهم پی تشییع من خویشان من
خویش رااز کار وا دارند و سرگردان کنند
من نمی خواهم پی آمرزش من قاریان
با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند
من نمی خواهم خدا را گوسفندی بیگناه
بهر اطعام عزادارن من قربان کنند
من نمی خواهم که از اعمال نا هنجار من
ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند
آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس
من نمی خواهم مرا آلودۀبهتان کنند
جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست
خود اگر ناپاک تن را طعمۀ نیران کنند
در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگهاست
پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند حبیب یغمایی

وبلاگ جملات حکیمانه


مطالب مرتبط:
حبیب یغمایی کیست؟

 
نویسنده: رضا قهرمانی

Google